برگِ آخر؟
آسِ دل...
من باختم!!!
بشمار...سیزده...چهارده...پانزده...پانزده...پانزده...
پانزدهم دی ماه هفتاد و یکمین سالروز تولد بزرگ بانوی ادبیات ایران "فروغ" عزیز را گرامی میدارم.......باید ببخشید.....در این تولد، کیک قسمت نمی کنند... شربت سیاه سرفه تقسیم میکنند...و ما میتوانیم به جای خواندن سرود تولد، بیاموزیم که تمام حرف های کتاب کلاس سوم را با چشمهای بسته بخوانیم و افسوس که آنکه بود...آنکه می آمد تنها پلک چشم دخترکی را پرانده بود...چرا که حالا دیگر نجات دهنده سوار سورتمه ی بابا نوئل شده ست و فلنگ را بسته است...وقتی ستاره های قرمز در خواب هم پیدا نمیشوند، تنها میتواینیم به هیآت همخوابگان شبهای معصومِ فریبنده در بیاییم...افسوس...چرا نگاه نکردیم...مهربان...سهم تو پایین رفتن از پله های متروک نبود...سهم تو، تمامی چراغ ها و ستاره ها و باغ ها و بهاره ها بود...ما همه وامدارت هستیم...خاتون...تولدت مبارک....

اي هفت سالگي
اي لحظه ي شگفت عزيمت
بعد از تو هر چه رفت در انبوهي از جنون و جهالت رفت
بعد از تو پنجره كه رابطه اي بود سخت زنده و روشن
ميان ما و پرنده
ميان ما و نسيم
شكست
شكست
شكست
بعد از تو آن عروسك خاكي
كه هيچ چيز نميگفت هيچ چيز به جز آب آب آب
در آب غرق شد
بعد از تو ما صداي زنجره ها را كشتيم
و به صداي زنگ كه از روي حرف هاي الفبا بر ميخاست
و به صداي سوت كارخانه هاي اسلحه سازي دل بستيم
بعد از تو كه جاي بازيمان ميز بود
از زير ميزها به پشت ميزها
و از پشت ميزها
به روي ميزها رسيديم
و روي ميزها بازي كرديم
و باختيم رنگ ترا باختيم اي هفت سالگي
بعد از تو ما به هم خيانت كرديم
بعد از تو تمام يادگاري ها را
با تكه هاي سرب و با قطره هاي منفجر شده ي خون
از گيجگاه هاي گچ گرفته ي ديوارهاي كوچه زدوديم
بعد از تو ما به ميدان ها رفتيم
و داد كشيديم
زنده باد
مرده باد
و در هياهوي ميدان براي سكه هاي كوچك آوازه خوان
كه زيركانه به ديدار شهر آمده بودند دست زديم
بعد از تو ما كه قاتل يكديگر بوديم
براي عشق قضاوت كرديم
و همچنان كه قلبهامان
در جيب هايمان نگران بودند
براي سهم عشق قضاوت كرديم
بعد از تو ما به قبرستانها رو آورديم
و مرگ زير چادر مادربزرگ نفس مي كشيد
و مرگ آن درخت تناور بود
كه زنده هاي اين سوي آغاز
به شاخه هاي ملولش دخيل مي بستند
و مرده هاي آن سوي پايان
به ريشه هاي فسفريش چنگ ميزدند
و مرگ روي آن ضريح مقدس نشسته بود
كه در چهار زاويه اش ناگهان چهار لاله ي آبي روشن شدند
صداي باد مي آيد
صداي باد مي آيد اي هفت سالگي
بر خاستم و آب نوشيدم
و ناگهان به خاطر آوردم
كه كشتزارهاي جوان تو از هجوم ملخها چگونه ترسيدند
چه قدر بايد پرداخت
چه قدر بايد
براي رشد اين مكعب سيماني پرداخت ؟
ما هر چه را كه بايد
از دست داده باشيم از دست داده ايم
مابي چراغ به راه افتاديم
و ماه ماه ماده ي مهربان هميشه در آنجا بود
در خاطرات كودكانه ي يك پشت بام كاهگلي
و بر فراز كشتزارهاي جواني كه از هجوم ملخ ها مي ترسيدند
چه قدر بايد پرداخت ؟ ...