كارون
كارون...كارون...
بزرگ ِ هميشه...
صداي باد را مي شنوي؟
برخيز و بيداد كن!!!
زلال ديروزي
بوي باروت مسمومت كرد؟؟؟
كمر بسته اند به نابودي ات
كه تو از قلب تاريخ سرچشمه گرفته اي...
برخيز و بيداد كن!!!
با اشكهايم سيراب نشوي،
خون من
از آن توست...
باز هم انفجار...باز بوي خون...باز ...هم...
فكر ميكنم به جاي توضيح ماجرا از زيان نشريات و جرايد صادق و تيز بينمان نقل كنم.

چون به خلوت مي روند آن كار ديگر ميكنند
مشكلي دارم ز دانشمند مجلس باز پرس
گوئيا باور نميدارند روز داوري
يارب اين نو دولتان را باخر خودشان نشان
مي دهند آبي كه دلها را توانگر ميكنند
حسن بي پايان او چندان كه عاشق مي كشد
زمره ي ديگر به عشق از غيب سربر ميكنند
بر در مي خانه ي عشق اي ملك تسبيح گوي
كاندر آنجا طينت آدم مخمر ميكنند
صبحدم از عرش مي آمد خروشي عقل گفت
عروس روزهاي برفي
1
بوي خاك مستم مي كند
پر مي شوم از عشق
گيج مي روم
...تاب مي خورم...در پيچ و تاب ِمه آلود روزهاي رفته
چنگ مي زنم، با همين دست ها
همين دستهاي لرزان از التماس و حسرت
به آخرين واگن از قطار خاطراتي
كه گم مي شود در عمق دره هاي پوشيده از برف
...و از نوك انگشتان منجمدم
مي رويد
...رشد مي كند...رشته هاي كلافي سرخكه در سينه ام ريشه دوانيده است
و نمي دانم گذشته ي غريق را نجات خواهد داد
و يا مرا به عمق برف ها خواهد برد
!!!چنگ ميزنم
...چنگ ميزنم...برف و سرما را تاب مي آورم
اما چگونه مي شود ميان كبك هاي بي سر دوام آورد؟؟؟
كبكهايي كه سرشان در زير خروارها برف مدفون ماند
و بي سر
همچنان خرامان مي رقصند
و ناخن هايشان را تيز مي كنند
براي دريدنم
...دريدن قلبي كه در اين سرما، هنوز مي تپد
...تا سرخ بماند!!!آه
... اي كبك ها...اي كبك هاي بد بخت
...اي كبك هاي بي سر
...دلم برايتان مي سوزد
براي مغزهاي منجمد و قلب هاي كودنتان
چه سيه روزيد شما
...كه آزادي و عشق برايتان
در خوردن يك فنجان قهوه ي داغ در اين يخستان معنا مي گيرد
...و چه خوشبخت
زير پاهاي تاريخفسيل مي شويد
!!!..................................................................................
2
بوي خون بيتابم مي كند
پر مي شوم از خشم
مشت مي كنم
....با همين دست هاهمين دست هاي لرزان از خشم و سكوت
مشت مي كوبم
بر سينه ي آسمان
و از دل آسمان خاكستري
همچون پشت يك خارپشت
هزاران قفس مي رويد
...و قنديل مي بندد!!!...................................................................................
3
بوي باروت كه مي آيد،
مي دانم كه اين پايان يك تراژدي ست
...دست هاي خسته و لرزانم را
به نشان خداحافظي در هوا مي چرخانم
و
عروس روزهاي برفي ميشوم
...عروس برف ها
!!!مهر
-1384
اين برجش ( دركويت)

شما مي دونين خودش كجاست؟؟؟
بر سينه ات نشست
زخم عميق و كاري دشمن
اما
تو ايستاده نيفتادي
اين رسم توست كه ايستاده بميري
در تو ترانه هاي خنجر و خون
در تو پرندگان مهاجر
در تو سرود فتح
اين گونه
چشم هاي تو روشن
هرگز نبوده است
با خون تو
ميدان توپخانه
در خشم خلق
بيدار مي شود
مردم
زان سوي توپخانه
بدين سوي سرزير مي كنند
نان و گرسنگي
به تساوي تقسيم مي شود
اي سرو ايستاده
اين مرگ توست كه مي سازد
دشمن ديوار مي كشد
اين عابران خوب و ستم بر
نام ترا
اين عابران ژنده نمي دانند
و اين دريغ هست اما
روزي كه خلق بداند
هر قطره قطره خون تو
محراب مي شود
اين خلق
نام بزرگ ترا
در هر سرود ميهني اش
آواز مي دهد
نام تو ، پرچم ايران
خزر
به نام تو زنده است!!!