تبليغاتX
زن روزهای برفی
می دونی تاریخ زندگی بشر روی کره ی خاکی به چند هزار سال می رسه؟

هفت هزار؟

ده هزار؟

بیست و پنج؟

پنجاه؟ یا پونصد هزار سال؟

کسی  می دونه یک میلیون سال پیش ... توی دنیا چه خبر بوده؟

حالا بیا از این طرف بپریم...

فراتر از قرن ها.... و هزاره ها...

یک میلیون سال دیگه... روی زمین چه خبره؟

انسان اون زمان... چه می دونه هیتلر ... مسیح ... داوینچی... پله...سوفیا لورن... حافظ ... کوروش... باخ... هدایت...و ... کیا بودن؟ هان؟

همه ی اینها یی که گفتم ... به همراه من... تو ...و همه و همه ... می شیم... یک جمله ی چهار یا پنج کلمه ای... مثل : انسان پیش از تاریخ... یا انسان ماقبل تاریخ....

خب ...تا اون موقع کی می دونه مبداء تاریخ کجاست؟!

جاودانگی با دنیای ما سازگار نیست...

نیست که نیست...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 8:39 بعد از ظهر  توسط الهه  | 

مارکز را دوست دارم... و شايد مدت ها جز آثار مارکز هيچ قلمي بر دلم نمي نشست... اما در ميان شاهکارهايي چون پاييز پدر سالار ، صد سال تنهايي ، عشق سال هاي وبا ، طوفان برگ، خانه ي بزرگ ، ساعت شوم و ... مجموعه داستان هاي کوتاهي چون پرندگان مرده ، زائران غريب و سفر خوش آقاي رئيس جمهور...يک داستان کوتاه هست که شايد بيشتر از تمامي اين آثار دوستش مي دارم... و روز و شب ها با آن زندگي کرده ام... چشم هاي سگ آبي از مجموعه ي سفر خوش آقاي رئيس جمهور. يکي از زيبا ترين داستان های کوتاهي ست که به عمرم خوانده ام... بر دلم نشست و بخشي از وجودم شد.

با هم بخوانيم ... شايد پيدا کنيم در بيداري : چشمهاي سگ آبي را.

 

 

 

·        چشمهاي سگ آبي

 

 

آن وقت نگاهي به من انداخت. فکر کردم اول زن به من نگاه مي کرده . اما بعد که پشت چراغ رويش را برگرداند و من نگاه ِ لغزنده و سمج ِ او را ، از روي شانه ام، در پشت سر احساس کردم ، فهميدم که اين من بوده م که ابتدا به او نگاه مي کرده ام . سيگاري روشن کردم. پيش از آنکه صندلي خود را بچرخانم و تعادلم را روي يکي از پايه هاي عقب حفظ کنم دود تند و غليظ را فرو بردم . آن وقت به او چشم دوختم ، انگار تمام آن شب ها کنار چراغ مي ايستاده و مرا نگاه مي کرده . کارمان اين بود که چند دقيقه اي به هم خيره مي شديم. من تعادلم را روي يک پايه ي صندلي حفظ کرده بودم و نگاه مي کردم . او ايستاده بود ، دست دراز و آرامش را روي چراغ گرفته بود و مرا نگاه مي کرد. پلک هايش را که مثل هر شب روشن بود نگاه مي کردم. همان وقت بود که آن موضوع هميشگي يادم آمدو خطاب به او گفتم : « چشمهاي سگ آبي » و او بي  آنکه دستش را از روي  چراغ کنار بکشد ، گفت: « اينو ، اينو هيچ وقت فراموش نمي  کنم.» از زير شعاع نورِ چراغ دور شد و گفت : « چشمهاي سگ آبي  . اينو همه جا نوشته م »

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 0:5 قبل از ظهر  توسط الهه  | 

 
JavaScript Codes